پیشبرد مدل هشتکارکردی
هشت کهنالگو راهنمای چگونگی بروز نگرش-کارکردها در روان فردی
نویسنده: جان بیبی (John Beebe)
اینروزها در دنیای تیپشناسی، دربارهٔ «مدل هشتکارکردی» یا «مدل کلیِ تیپ» بسیار سخن گفته میشود و گاهی از من بهعنوان یکی از پیشگامان این حوزه یاد میکنند. از این فرصت سپاسگزارم که بستر تاریخی آنچه خود در این زمینه ارائه کردهام را روشن کنم و به زبان خودم توضیح دهم نوآوریهای من دقیقاً چه بودهاند.
جان بیبی، پزشک (ENTP)، تحلیلگر یونگی است که در بسیاری از نقاط جهان دربارهٔ تیپهای روانشناختی سخنرانی میکند. نوشتههای او در سریِ بالینیِ Chiron، «نشریهٔ روانشناسی تحلیلی»، «دیدگاههای روانشناختی»، و چندین کتاب از جمله پژوهش پیشگامانهاش در ۱۹۹۲ با عنوان «یکپارچگی در ژرفا» منتشر شدهاند.
📧 ایمیل: johnbeebe@msn.com
پیشزمینهٔ تاریخی:
هشت کارکرد از دیدگاه یونگ
بدیهی است که کارل گوستاو یونگ بود که واژگانی را که امروز بهکار میبریم معرفی کرد: اصطلاحاتی همچون کارکرد (Function) و نگرش (Attitude)، و همینطور نامهای دقیق او برای چهار کارکردِ جهتگیریِ آگاهی:
- تفکر (Thinking)
- احساس (Feeling)
- حسپذیری (Sensation)
- شهود (Intuition)
و نیز دو نگرش که از طریق آنها این کارکردها بهکار گرفته میشوند:
- درونگرایی
- برونگرایی
هدف او در کتاب سال ۱۹۲۱ یعنی «تیپهای روانشناختی» ارائهٔ مبنایی مفید برای تحلیل آگاهی بود. او در بخش پایانی کتاب، کارکرد و نگرش را با هم ترکیب کرد و در نتیجه، هشت نگرش-کارکرد را شرح داد. با این حال، تا سال ۱۹۹۶ که دیک تامپسون کتاب خود را با عنوان «توضیح نگرش-کارکردهای یونگ» منتشر کرد، این اصطلاح (Function-Attitudes) در دسترس نبود. پیش از آن، بیشتر یونگیها صرفاً از «هشت کارکرد» سخن میگفتند.
با اینحال، از نگاه یونگ، نگرش اصلیترین بخش بود و کارکرد تنها شیوهای بود که نـگرش، خود را از طریق آن نشان میداد. بنابراین او توضیحات خود دربارهٔ انواع تیپها را بر اساس نگرشها سامان داد:
نخست ویژگیهای چهار کارکرد در نگرش برونگرا و سپس همان چهار کارکرد در نگرش درونگرا.
او از برونگرای اندیشمند و برونگرای احساسمحور (که آنها را «تیپهای عقلانیِ برونگرا» مینامید) و سپس از برونگرای حسّی و برونگرای شهودی («تیپهای غیرعقلانیِ برونگرا») آغاز کرد.
پس از آن، به چهار تیپ درونگرا پرداخت:
درونگرای اندیشمند و درونگرای احساسمحور («تیپهای عقلانیِ درونگرا»)، سپس درونگرای حسّی و درونگرای شهودی («تیپهای غیرعقلانیِ درونگرا»).
اینها هشت کارکرد در توصیف اولیه یونگ بودند.
این کارکردها چیزی کمتر از ظرفیتهای آگاهی در هر فرد نبودند — البته بیشتر افراد قادر نیستند همهٔ این ظرفیتها را برای خود تفکیک و توسعه دهند. یونگ به ما آموخت که اغلب مردم، یک کارکرد عقلانی (Thinking / Feeling) را با یک کارکرد غیرعقلانی (Sensation / Intuition) جفت میکنند تا جهتگیری آگاهانهٔ خود یا به بیان او خودآگاهیِ منمحور (Ego-consciousness) را بسازند؛ که این امر در بیشتر افراد تنها شامل دو کارکرد تفکیکیافته است.
با وجود آنکه ایزابل مایرز بعدها براساس یک جمله از یونگ ادعا کرد که نگرش دو کارکرد اول باید متناوب باشد (یکی درونگرا، دیگری برونگرا)، یونگ چنین چیزی را بهطور روشن بیان نکرده بود. با اینحال، او راه را گشود برای این احتمال که کارکردها بیش از دو تا توسعه یابند؛ تا سقف چهار کارکرد: کارکرد چهارم همان کارکرد معروف فرودست (Inferior Function) است که بسیار نزدیک به ناخودآگاه باقی میماند و بنابراین سرچشمهٔ خطاها و عقده هاست.
یونگ دربارهٔ کارکرد سوم نسبتاً اندک سخن گفته است. او انتظار داشت که کارکرد سوم و چهارم در بیشتر افراد همچنان در ناخودآگاه باقی بمانند؛ در رؤیاها بهصورت کهنالگویی و ابتدایی پدیدار شوند و تنها در شرایط استثنایی — همچون فرآیند فردیتیابی در نیمهٔ دوم زندگی — فشار بیاورند تا وارد آگاهی شوند.
آنیما / آنیموس:
پلی بهسوی ناخودآگاه
زمانی که همکار نزدیک یونگ، ماریلوئیز فونفرانتس، سمینار زوریخ خود را دربارهٔ کارکرد فرودست با عنوان «سخنرانیهایی در باب تیپشناسی یونگ» منتشر کرد، من در آن زمان داوطلبِ دورهٔ آموزش تحلیلگری در مؤسسهٔ C.G. Jung سانفرانسیسکو بودم. خواندن این بحث دربارهٔ امکانهای رشد در این بخش عمدتاً ناخودآگاه ذهن، بسیار هیجانانگیز بود و مدل چهاربخشی کارکردها را برای نسلی از تحلیلگران گشود.
فونفرانتس روشن ساخت که ما برای کارکرد سوم انتخاب و امکانِ رشدِ مستقیمتری داریم؛ اما یکپارچهسازی کارکرد چهارم — یعنی کارکرد سایه — بهشدت تحت کنترل ناخودآگاه است و خودِ ناخودآگاه حدود کار با آن را تعیین میکند. با اینحال، این بخش از ناخودآگاه، بهنوعی متعلق به «من» است و حتی پُلی بهسوی «خود» (Self) فراهم میآورد — پلی که سایر کارکردهای تفکیکیافته از ساختن آن عاجزاند.
من آگاه شدم که کارکرد فرودست معمولاً از سوی تحلیلگران یونگی بر دوش آنیما یا آنیموس حمل میشود — کهنالگوهای «روح» و «جان» که میتوانند چون چهرههایی راهنما عمل کنند؛ چهرههایی که «دیگریّت» ناخودآگاه را نمایندگی میکنند و نیز ظرفیت آن را دارند که با ما سخن بگویند تا افقهای آگاهیمان را گسترش دهند. آنیما و آنیموس همچون پلهای افسانهای پریان هستند که بهطرزی تقریباً جادویی، امکان برقراری رابطهای میان دو بخش روان — آگاه و ناخودآگاه — را پدید میآورند؛ رابطهای که میتواند کشاکش میان این دو را به هارمونیِ تمامیت بدل کند. و این از طریق همان کارکرد ناپخته، لجوج و اصلاحناپذیرِ فرودست است که بهترین کار خود را انجام میدهند!
جهتگیری بنیادی:
قهرمان/قهرمانه، پدر/مادر، پسرِ جاودان/دوشیزهٔ جاودان
تا آن زمان، من گمان میکردم که تیپ خودم را میدانم —شهود برونگرا، با اندیشیدن درونگرا بهعنوان کارکرد دوم —و آزمون MBTI نیز مرا ENTP ارزیابی کرده بود، که تأییدی بر تشخیص خودم بهنظر میرسید. در رؤیاها بود که من با آنیمای خود ملاقات کردم —زنی حسّیِ درونگرا، یک فروتنی از نوع زنان چینی در خشکشوی خانه ها —و او همان کسی بود که میتوانست پلی برای من به سوی عملگراییِ زندگی فراهم کند؛ همان چیزی که رویکرد همیشه نظریِ من از آن غفلت داشت. بهگمانم او بود که مرا واداشت به این بیندیشم که: سایر کارکردهای آگاهیام چگونهاند؟ کدام کهنالگوها حامل آنها هستند؟
رؤیاهایم را با دقت بیشتری مشاهده کردم. کمکم آشکار شد که وقتی رؤیاها شهود برونگرای مرا نمادپردازی میکنند، آن را بزرگمنشانه و قهرمانانه نمایش میدهند. (در رؤیایی، یکبار لیندون جانسون — سازندهٔ «جامعهٔ بزرگ» در آمریکا — را دیدم که تجسمی از کارکرد برتر من بود: با حالتی قدرتمدار و حسابگر که چندان با آمادگی اطرافیان برای تغییر هماهنگ نبود؛ تغییری که من میخواستم به زندگیشان تحمیل کنم، به نام «پیشرفت».)
تفکر درونگرایم در رؤیایی دیگر در شکل پدری ظاهر شد که با پسری احساسمحور و آزرده درگیر بود —و بعدها دریافتم که این پسر: نمادی از کارکرد سوم من است. آن پسر در رؤیا نمونهٔ مردی بود که در تحلیل درجا میزد —ترکیبی از خلاقیت و زخمخوردگیِ کودکانه —
کاملاً منطبق با توصیف فونفرانتس دربارهٔ «پِوِر اِتِرنوس» (Puer Aeternus-1970) — «پسرِ جاودانه»؛ پسرکی همواره جوان، جاودانه، ولـی ناتمام و آسیبپذیر.
در این مسیر، کمکم به این درک رسیدم که:چهار کارکردِ آگاهی بر دوش چهار کهنالگوی پویا حمل میشوند:
- قهرمان: برای عملکرد اصلی
- والد: بعنوان کارکرد دوم و کمکی
- کودک جاودانی: در عملکرد سوم
- آنیما/آنیموس: برای عملکرد فرودست
عملکردهای من بر اساس آن کهن الگوها به آگاهی منتقل شدند! بخش زیادی از عملکرد آنها، حتی پس از آنکه به آگاهی رسیدند – یعنی به عنوان راههایی برای درک و ارزیابی واقعیت در دسترس من قرار گرفتند – همچنان منعکس کننده رفتار خاص این کهن الگوها بودند.
بعدها، در رؤیاهای زنان، شواهدی برای وجود «قهرمان»، «مادر»، و «دختر جاودانه» (Puella Aeterna – دخترِ ابدی) یافتم؛ نمادهایی که سه کارکرد نخستِ آگاهی را بازنمایی میکردند و ساختاری بهغایت مشابه با نحوهای داشتند که در کارکردهای خودِ من نمایان شده بودند. همچنین توانستم با تکیه بر رؤیاهای آنان، آنچه دیگر تحلیلگران یونگی پیشتر اثبات کرده بودند تأیید کنم: اینکه «آنیموس» حاملِ کارکردِ فرودست در روانِ زن است—گرچه من بعدها این اصطلاح را برای ارجاع به یک پیکرهٔ روحانی یا نفسانی محفوظ داشتم؛ نیرویی که چون پلی به سوی ناهشیار عمل میکند، نه صرفاً برای اشاره به سویهای ستیزهجو یا جدلی در زن، چنانکه برخی مطابق با کاربرد متعارفِ انگلیسیِ واژهٔ animus—که معنای روحانی و یونگیِ آن را دربرنمیگیرد—به کار میبردند (اِما یونگ، 1957).
نخستینبار در سال 1983 در یک کنفرانس برای تحلیلگران یونگی و کارآموزان آنان در گوسترَنچ، اَبیکیو، نیومکزیکو این ایدهها را بهصورت عمومی مطرح کردم. آنجا نخستین الگوی کهنالگویی را برای جایگاههای گوناگون آگاهی ارائه دادم؛ جایگاههایی که تا آن زمان «کارکردهای برتر»، «کمکی»، «سوم» و «فرودست» نامیده میشدند. پیشنهاد کردم که اینها بهترتیب باید کارکرد «قهرمان»، کارکرد «والد»، کارکرد «پسر ابدی یا دختر ابدی» (Puer یا Puella)، و کارکرد «آنیمای زنانه یا آنیموس مردانه» انگاشته شوند—بر پایهٔ ماهیت کهنالگویی که در هر یک از این چهار جایگاهِ بنیادینِ آگاهیِ بالقوه ساکن شده است.
شگفتانگیز است! پس در پسِ هر موقعیتِ تیپشناختی در روند گسترشِ آگاهی، یک کهنالگو حضور دارد؛ که ما را راهنمایی میکند تا قهرمانانه، والدانه، و حتی کودکوار و «تضاد جنسی» عمل کنیم—بهمثابه بخشی از آنچه ما را قادر میسازد تا نسبت به خویشتن و جهان پیرامون آگاه شویم.
شخصیت سایه: شخصیت مخالف،
پیر/جادوگر، نیرنگباز،
شخصیت اهریمنی
در آن زمان، آنقدر مجذوب کاملبودن ظاهریِ مدل چهارکارکردی بودم که نمیتوانستم ببینم برای درک کامل گفتههای یونگ درباب تمامیت آگاهی، همچنان نیاز به تمایزگذاری بیشتر وجود دارد.
چهار کارکرد، هنوز فقط نیمی از داستانِ سازمانیابیِ آگاهی را بازگو میکردند. یونگ در تیپهای روانشناختی میگوید وقتی نگرشها (برونگرایی/درونگرایی) را در نظر بگیریم، درمییابیم که در مجموع هشت کارکرد وجود دارد — یا بهگفتهٔ امروز ما: هشت نگرش-کارکرد.
فونفرانتس مطرح کرده بود که بزرگترین دشواریها میان انسانها زمانی رخ میدهد که دو نفر یک کارکرد مشترک را به کار میبرند، اما با نگرشهای متضاد. (مثلاً یکی حسی برونگرا باشد و دیگری حسی درونگرا.) من تصمیم گرفتم این ایده را به یک روانِ واحد تعمیم دهم: جایی که تقابل نه میان دو نفر، بلکه بین دو کارکرد با نگرشهای متضاد درون یک فرد در جریان است.
نتیجهای که دریافتم، تقریباً همیشه سرکوب یکی از اعضای چنین جفتی از کارکردها بود، بهدلیل ترجیح آگاهانه برای نگرشی که عضو دیگر جفت از طریق آن کارکرد خود را بروز میداد. در مورد خودم، دریافتم که کارکرد سوم من نه تنها احساس است، بلکه احساس برونگراست، و کارکرد فرودست من حس درونگراست. پس جایگاه احساس درونگرا و حس برونگرایم کجا بود؟ بدیهی است که عمیق در ناهشیار، نگه داشته شده بودند؛ زیرا در نگرش، سایهٔ کارکرد-نگرشهایی بودند که من آنها را تمایز داده بودم.
کارکردهایی که نگرشی مخالف با دو کارکرد نخست من داشتند، حتی بیشتر در سایه بودند—یعنی شهود درونگرا که شهود برونگرای برتر من تمایل داشت آن را مهار کند، و تفکر برونگرا که تفکر درونگرای کمکی من به آن نگاه تحقیرآمیز داشت.
این چهار کارکرد—شهود درونگرا، تفکر برونگرا، احساس درونگرا، حس برونگرا—با این حال بهگونهای سایهوار خود را بروز میدادند. پس، کهنالگوهایی که این کارکردهای سایهٔ سرکوبشده را حمل میکنند چه بودند؟
پاسخ به این سؤال مرا به پرداختن به مسئلهٔ تیپها در سایه کشاند، مسئلهای که از آن زمان تاکنون ذهنم را به خود مشغول کرده است. کار در این حوزه باید موقتی و حدسگونه باشد، زیرا هرگز سایهٔ خود را بهطور کامل نمیبینیم، اما در مورد من، شروع به شناسایی راههای معمول و سایهوار کردم که از طریق آنها از چهار کارکردی استفاده میکردم که در سایهٔ کوارتت تمایز یافتهترِ کارکرد-نگرشهای فردیشدهام قرار داشتند.
شهود درونگرای من، که در نگرش سایهای نسبت به شهود برونگرای برتر من است، ویژگیهای کاملاً مخالف دارد: خود را به شیوههایی بروز میدهد که میتوانم به اشکال مختلف آن را اجتنابی، منفعل-تهاجمی، پارانویایی و اغواگرانه توصیف کنم؛ در همهٔ موارد موضعی میگیرد که کاملاً در تضاد با شیوهٔ رفتاری است که شهود برونگرای برتر من میخواهد من اتخاذ کنم. من تصمیم گرفتم که کهنالگویی را که حامل این مجموعهٔ رفتارهای مخالف است «شخصیت مخالف» بنامم.
به همین ترتیب، تفکر درونگرای پدرانهٔ من، که معلمی صبور برای ایدههای پیچیده بود، تحت سایهٔ تفکر برونگرای خشک، دانشی و متکبر قرار داشت که نه گوش میداد و نه حتی به ایدههای دیگران اهمیت میداد. تصمیم گرفتم این شخصیت نسبتاً متکبر و نامرتبط را «سنکس» بنامم، با استفاده از انتخاب نام جیمز هیلمن (1967/1979) برای کهنالگویی که بهطرز سرد، متکبرانه و قضاوتگرانه عمل میکند، بهگونهای که یک پیرمرد قدرت خود را به رخ میکشد. (واژهٔ لاتین senex، ریشهٔ واژهٔ «سناتور»، به معنای «پیرمرد» است.)
به تدریج دریافتم که زنانی که میشناختم، کهنالگویی مشابه داشتند که سایهٔ کارکرد کمکی مادری معمولشان را حمل میکرد و این کهنالگو بسیاری از ویژگیهای «مادر منفی» را نشان میدهد که من آنها را با شخصیت جادوگر در افسانههای اروپایی مرتبط کرده بودم (فون فرانز، 1972).
جنبهٔ سایهٔ پسر درونگرای درونی من، که مشتاق رضایت دیگران اما بسیار آسیبپذیر نسبت به احساسات آنها بود، «نیرنگباز» بود، که در من با احساس درونگرای مطمئن خود میتوانست هر انتظاری را معکوس کند—و هر کسی را که تلاش میکند بر کودک کنترل داشته باشد، در تله قرار دهد. (زمانی که پسر کوچکی بودم و میخواستم مادر را که از من کمال میخواست به چالش بکشم، در واقع خدای دوچهرهٔ مرکوریوس را میکشیدم، هرچند هنوز هویت اسطورهای او را نمیدانستم) (یادداشت ۲).
سرانجام، شروع به دیدن حس برونگرای خود کردم، که جنبهٔ سایهٔ حس درونگرای آنیمای من است، بهعنوان «شخصیت اهریمنی»؛ شخصیتی که اغلب چون یک احمق تخریبگر عمل میکند، بخشی وحشی از خودم است که با این حال گاه میتواند منبع شگفتآوری برای تزریق روح رستگاری به تعاملاتم با خود و دیگران باشد (یادداشت ۳).
چهار کهنالگوی سایه—شخصیت مخالف، سنکس/جادوگر، نیرنگباز، و شخصیت اهریمنی—و کارکرد-نگرشهایی که برای من حمل میکردند—شهود درونگرا، تفکر برونگرا، احساس درونگرا، حس برونگرا—همه آن چیزی بودند که یک روانشناس آنها را «ناهمساز با خود» (ego-dystonic) مینامد. یعنی با خودآگاهی یا حس «منیت» من ناسازگار بودند—چیزی که من معمولاً بهعنوان بخشی از «من» و ارزشهای «خودم» مالک آن هستم. با این حال، آنها بخشی از کل عملکرد من بهعنوان یک انسان بودند، هرچند پذیرش این واقعیت برایم ناخوشایند بود.
به این ترتیب، با استفاده از خودم بهعنوان نمونه و سالها تحلیل یونگیام بهعنوان آزمایشگاه، سرانجام توانستم هشت کهنالگوی متمایز را شناسایی کنم که راهنمای نحوهٔ بروز هشت کارکرد-نگرش در درون یک روان فردی هستند (بیب، ۲۰۰۴).
اگرچه برای سهولت ارجاع و احترام به شمارهگذاری سنتی کارکردها، عادت دارم به «موقعیتهای» کارکرد-نگرش مرتبط با این کهنالگوها شماره اختصاص دهم، اما دیگر پروفایل تیپ یک فرد را بهعنوان بروز یک سلسلهمراتب صلب از تمایز کارکردهای مختلف آگاهی نمیبینم. بلکه، موقعیتهایی که تیپهای کارکرد-نگرش بهنظر میرسد اشغال میکنند، وقتی ما مدلی از آنها در ذهن میسازیم، بهگونهای کیفیتر مورد توجه من قرار میگیرند. گویی آنها یک گروه بازیگر در تعامل را شکل میدهند که از طریق آنها کارکردهای مختلف میتوانند خود را در درام مستمر «خود و سایه» که زندگی روانشناختی هر فرد را میسازد، بروز دهند.
اگرچه گزینش واقعی کارکرد-نگرشهای مشخص در نقشهای گوناگون تحت تأثیر تیپ فرد قرار خواهد گرفت، خود نقشها بهنظر میرسد در روان هر کسی یافت میشوند. بنابراین، من آنها را بهعنوان مجموعههای کهنالگویی حامل کارکردهای مختلف میبینم و دوست دارم از آنها بهعنوان زیرشخصیتهای نمادین که در همهٔ ما یافت میشوند، سخن بگویم.
سالهای بسیاری را صرف تأیید این طرح کردهام. از طریق مشاهدهٔ مراجعان و دیگرانی که تیپها و عقدههای آنها را بهخوبی شناختهام، و همچنین از راه تحلیل فیلمهایی از فیلمسازان بزرگ که در آنها کهنالگوها و کارکرد-نگرشها با وضوح ترسیم شدهاند، به این نتیجه رسیدهام که رابطهٔ میان این کهنالگوها و طرح تمایزی که در نتیجه برای کارکرد-نگرشها شکل میگیرد، صرفاً امری شخصی برای من نیست، بلکه درواقع جهانی و همگانی است.
نقشهای کهنالگویی در این طرح در «نمودار ۱» نشان داده شدهاند. نمونهای از اینکه این مدل چگونه آگاهی را در یک ENFJ توزیع میکند، در «نمودار ۲» ارائه شده است.
این مدلِ مجموعههای کهنالگویی حامل هشت کارکرد آگاهی، ابزار کنونی من برای اکتشاف تیپ در خود و دیگران است. این مدل به من امکان میدهد در تقریباً هر تعامل، تشخیص دهم که کدام آگاهی (یعنی کدام کارکرد-نگرش) را در آن لحظه بهکار میگیرم.
از همه مهمتر، این مدل به من اجازه میدهد ببینم آن کارکرد-نگرش چه موقعیتی را اشغال میکند و درنتیجه، توجه کنم به اینکه آن سطح معین از آگاهی، بهسبب قرار گرفتن در آن موقعیت، چگونه به شیوههای کهنالگویی خود را بیان میکند.
سپاسگزارم که این مدل سبب شده ارزیابان تیپ در روزگار ما بار دیگر نگاه خود را به توصیف بنیادینِ یونگ دربارهٔ هشتکارکردِ تیپها معطوف کنند.
امید من این است که آشنایی و راحتی روزافزون با یک مدل هشتکارکرد کامل—نه یک مدل چهارکارکرد ترجیحی—آنها را قادر سازد تا نقشهای شگفتانگیزی را که در جریان تمایز یافتن این آگاهیها در مسیر رشد فردی پدیدار میشود—چه برای نیک و چه برای بد—بازشناسند.

نمودار ۱: کمپلکسهای آرکتایپی حامل هشت کارکرد آگاهی

نمودار ۲: ENFJ به عنوان نمونهای از چیدمان دکتر جان بیبی از کمپلکسهای کهن الگویی که هشت کارکرد آگاهی را حمل میکنند
یادداشت ۲:
در انتخاب نام «نیرنگباز» برای این جنبه از سایهام، از تبیینهای کلاسیک یونگ دربارهٔ کهنالگوی نیرنگباز بهره بردم (یونگ ۱۹۴۸/۱۹۶۷؛ یونگ ۱۹۵۴/۱۹۵۹).
یادداشت ۳:
همانند «شخصیت مخالف»، اصطلاح «شخصیت اهریمنی» نیز ابداع خودم است. در توسعهٔ مدل خود، این اصطلاحات را عمداً بزرگ و مبهم باقی گذاشتم تا وسعت قلمرو شخصیتی دخیل در این حوزههای تاریک و عمدتاً کشفنشده از خودم را منتقل کنم، جایی که تیپشناسی سایهٔ من بهصورت آسیبشناسی شخصیتی بروز میکند.
ترجمه مقاله: محمد فراهانی اصل
منبع مقاله: https://types-psychologiques.com/wp-content/uploads/2016/06/john_beebe_-_evolving_the_8_function_model.pdf
مسئولیت مطالب منتشرشده در این نوشته بر عهده نویسنده آن است و لزوماً بازتابدهنده دیدگاه میسترکوچ نمیباشد.
© 2025 میسترکوچ – بازنشر مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است.
دیدگاه خود را بنویسید